مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا , یاد تو ای زیبا ترینهم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذارجسم من قربان تو، وا کن دلُ و بر جان نشینسینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگاریار من شو ناز کن، دل باز کن، عشق است چنیناینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شددل به غم دمساز شد، برخیز و رخسارم ببینیک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شدرخت و تختت را به هم پیچیده و دل در کمینمن به یادت عادت دیرینه دارم دلبرمیاد تو مشروب و من هم ساقیِ مستم، همین
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:59  توسط احمدرضا
|
برچسب:
نویسنده: هستی خوشنام
تاريخ: سه
شنبه
14 تير
1401 ساعت: 6:20